روزمرگی های من و بچه ها
روز 7 دی
ماه امیر زنگ زد و گفت که از نمونه کابینت
ها عکس گرفته و می خواد بیاد تا من یکی را انتخاب کنم . دوربین را
به تلویزیون وصل کرد و اول فیلمی که روز ع.اشو.را از راه.پیما.یی ج.نب.ش س.بز
گرفته بود را گذاشت و ضمن توضیح در مورد اون روز برای بچه ها به من طوری نگاه می
کرد که انگار من خواهر زاده خا.منه.ای و دختر
خاله ا.ح.مدی... هستم . همینطور که
فیلم را نگاه می کردن چند تا فحش داد که من گفتم جلوی کسری درست نیست از این حرفها
بزنی که همین باعث شد بیشتر به نسبت من با این آقایان شک کنه . عکس ها را
دیدم و بینشون هم عکسی از مهمونی خواهرش بود که امیر هم شرکت داشت گفتم تو که گفته
بودی اسم خواهرت را نمی یاری؟ که همین جمله باعث شد جرقه ای زده بشه واسه اینکه هر
چی تو این مدت تو دلش نگه داشته بود بگه . امیر : من
تازه متوجه شدم که هیچکس خواهر و برادر من نمیشه اونا از خون و رگ و ریشه من هستند
من اشتباه کردم اون سه سال هم باهاشون قطع رابطه کردم اصلا هر چی بد بیاری تو
زندگیم آوردم به دلیل این بود که با پدر و مادر قهر بودم .ورشکستگیم حتی اینکه زنم بهم نارو زد دلیلش همین بود. من : من بهت
نارو زدم ؟ : آره دوستی
تو با مریم دلیل بر همین موضوع است که تو
هم خیانت کردی تو همیشه عاشق غریبه ها بودی و من را به همه فروختی و حتما با یه
اجنبی هم دوست شدی که من را خورد کنی. من هر چی فکر می کنم تو این 15 سال مرد خیلی
خوبی بودم نه دست بزن داشتم نه رفیق باز بودم نه اخلاقم بد بود و هیچ دلیلی واسه
اینکه تو بهم خیانت کنی وجود نداشته مگر اینکه نفرین خانواده ام پشت سرم بوده من
تازه به این نتیجه رسیدم که خانواده ام بهترین کسانی هستند که من باید برای خودم
نگه دارم. بیا این زن ، مگه برام موند . من همه ترسم
اینه که بچه های من دارن با تو زندگی می کنن تو آبروشون را نبری ،طوری که نتونن
دیگه سر بلند کنن تو برای اینکه آزاد باشی و هر کاری دوست داری بکنی جدا شدی. اگه شرایطش
را داشتم نمی زاشتم بچه ها یک ثانیه با تو زندگی کنن . ( اونایی که آرشیو من را خوندند کاملا متوجه صحت گفته های امیر شدن، و این من
بودم که از خوشبختی زیاد جدا شدم ). تمام گفتگوی
بالا با خشونت بسیار زیاد و لحن خیلی بد ادا شد و بچه ها که تو اتاقشون در را بسته
بودن و منم که دیگه دیدم حریف زبون و پرویی زیادش نمیشم گفتم خدا اون بالا شاهده همه اتفاقات زندگی ما
بوده و خودش قضاوت کنه و دیگه هم نمی خوام یک ثانیه ببینمت. تا شبش چقدر
گریه کردم و زار زدم و از خدا شکایت ، بماند . خیلی افسوس
خوردم که چرا گریه کردم چرا از خودم دفاع نکردم . فرداش همش
نگران بودم که اگه بنایی اون خونه را به همین شکل باقی بزاره و دیگه تمومش نکنه من
1 ماه دیگه که باید این خونه را تحویل بدم
چکار کنم ؟ تا شبش که زنگ زد و گفت :من به خاطر همه حرفهای دیروز معذرت می خوام می
دونم که خیلی حرفهام بد بود شرمنده ام . عصبانی شدم و کنترل از دستم خارج شد خواهش
می کنم منو ببخش و بدون اینکه منتظر جواب بمونه قطع کرد . و من تا مدتی گوشی به
دست خشکم زد که واقعا تعادل روانی نداره . دیروز هم
دوباره زنگ زده که بیا و کاشی انتخاب کن . گفتم یا دیونه ای و یا خودت را به
دیونگی زدی تو هر چی دوست داشتی جلوی بچه ها بهم گفتی و اصلا هم فکر نکردی ذهنیت
بچه ها چی میشه اونا تو خلوت خودشون چقدر این حرفهای چرت و پرت تو را تکرار می کنن
و چه جوری باهاش کنار می یان . تو یه آدم
خودخواه بیشتر نیستی که فقط خودت را دوست داری و هیچکس برات مهم نیست هر چی بیشتر
می گذره به اینکه جدایی من از تو با این ذهنیتی که در مورد من داری کار بسیار
درستی بوده ، بیشتر پی می برم . خونه را یه جوری تمومش کن که من فقط بتونم برم توش
زندگی کنم . گفت من به خاطر بچه ها می خوام به بهترین نحو آنجا را تعمیر کنم وبخاطر
تو هم نیست که بخوای بگی چکار کنم چکار نکنم . از یه طرف
می گه می خواد در اولین فرصت بچه ها را از من بگیره از طرف دیگه می خواد 10 – 15 میلیون
تو خونه خرج کنه نمی دونم یا من دیونه ام یا اون . کسری: مامان فقیر ها آدم های بدی هستند؟ : نه عزیزم
چطور ؟ کسری : آخه
تو راهپی.مایی بهمون گفتند بگیم مر.گ بر . ضد .ولا.یت فقیر این بچه
تمام کلمه های این ش.عار را ول کرده فقط به فقیرش چسبیده بعداً نوشت: با نظر همتون موافقم من اصلا نباید باهاش در ارتباط باشم ولی نگران بچه ها هستم دلم نمی خواد تو محیطی با جو سنگین پدرشون را ببینن . حالا یا خونه عمه یا خونه مادر بزرگ . احساس می کنم تو روحیه شون تاثیر منفی بزاره ،وقتی بدون مادرشون خونه فامیل پدرشون برن به همین دلیل وجود امیر را هفته ای یک بار باید تحمل کنم . موضوع دیگه ای هم که هست اینکه امیر هنوز نتونسته به خودش بقبولونه که ما دو تا دیگه هیچ نسبتی که بتونه تعصب به دنبال داشته باشه با هم نداریم و وقتی می یاد من را ندید بگیره و این خودش مشکل زاست و تنش ایجاد می کنه . تا چند روز پیش هم شاید احساس می کردم امیدی به درست شدن امیر باشه ولی دیگه فهمیدم همه چیز تموم شده و تمام سعی ام را می کنم این رابطه را طور دیگه کنم . در مورد قسمت آخر پست قبلم هم باور کنید منظورم این نبود که خواننده وبلاگ من حتما باید کامنت بزاره چون خودم هم می خونمتون ولی گاهی حرفی برای گفتن ندارم . منظورم اون وبلاگ هایی بود که تا کامنت من را می بینن بهم سر می زنن . باور کنید همه وبلاگ هایی که می خونم فقط به خاطر علاقه خودم به نوشته هاتونه و هیچ توقعی هم ازتون ندارم پس اینجا که می یایید هر طور که دوست دارید رفتار کنید من مهمون ساکتم را هم دوست دارم و ار حرفهای مهمون های ناطقم هم استفاده می کنم.
تصمیمم بر
این بود که دیگه خیلی وارد جزئیات زندگی نشم ولی دیشب احساس کردم همین جزئیات شاید
تو دادگاهی که قرار ِ چند سال دیگه بچه ها من را پای میز محاکمه اش ببرند ، دفاعیه
خوبی باشه . درست از بعد
از خرید خونه رفتار امیر خیلی خصمانه شده درسته که بازسازی خونه رو قبول کرده ولی
به دلیل اینکه در آینده کسی نگه که در حق بچه هات کاری نکردی ، تصمیم گرفته 10
میلیون خرج تعمیر خونه بکنه و یه قرار داد با من بنویسه که پول رهن یک خونه برای
بچه ها را داده که در آینده بچه ها احساس سر بار بودن نکنند . من هم قبول کردم و الان مشغول تعمیر خونه است ولی رفتارش با من
دقیقا مثل دو تا دشمن شده از کوچکترین فرصتی برای کوچک کردن و کوبیدن من استفاده
می کنه مثلا شب یلدا زنگ زد که می یاد پیش بچه ها و من هم قبول کردم در بدو ورود
که کسری عینکی که من تازه خریده بودم نشونش داد و اونم سریع گفت می خوای بری خرید
بگو تا من باهات بیام که پولت حروم نشده باشه
و این در صورتیه که تا زمانی که با هم زندگی می کردیم تمام خرید لباس و ...
اون با من بود . کسری با پولی که پس انداز کرده بود یه ساعت برای خودش خریده بود
که اونم نشون داد و باز گفت کی برات خریده کسری گفت مامانم جواب داد بابا همیشه اجناس مارک دار برای خودت
بخر و قیافه اش را طوری کرد که یعنی اصلا ساعت خوبی نیست . از بچه ها عکس می گرفت
کسری گفت بابا دوربین را بده من عکس بگیرم و داشت از کرسی *و وسایلی که روی اون
برای شب یلدا چیده بودیم عکس می گرفت . من اصلا متوجه نبودم که من تو کادرهستم ،که
امیر گفت مثل خانم های خانه دار و متشخص ژشت بگیر . ( من اصلا ژست نگرفته بودم و
تازه اصلا حواسم هم آنجا نبود )و آخر
شب دوباره بحث را به دوستان من کشید و گفت آدم باید دوستانش در سطح و کلاس خودش
باشه و تو دوستانت و کسانی که باهاشون سلام علیک می کنی همه سطح پایین هستند مثلا مریم * و ناهید که چقدر تو رفتار تو تاثیر گذاشتن که
دیگه عصبانی شدم و گفتم که مریم دوست تو بود و من ساده متوجه نشدم که خیلی خونسرد گفت من اصلا اون را تحویل می گرفتم ؟ که گفتم من اگه می خواستم تو همچنان تو کارهای من دخالت کنی الان
اینجا و تو این وضعیت نبودم خواهش می کنم به کار من کار نداشته باش . دچار اعتماد
به نفس کاذبی شده که هر چی فکر می کنم دلیلش چیه نمی فهمم . امروز زنگ
زده که بچه ها را بردی بیرون گفتم بله بردم و کسری تو هیئت جوادیه طبل می زد گفت
کاش می تونستم کاری کنم که بچه ها دچار این خرافات نشن . یه چیز خیلی جالب اینکه امیر هر چقدر نسبت به دین اسلام
بیزاری نشون می ده من بیشتر تشویق میشم تا در موردش تحقیق کنم و علاقه مند تر میشم
. گاهی با خودم می گم کاش اینقدر دین و سیاست با هم ادغام نشده بود تا اینهمه جوان
های کشورمون از دین فاصله نمی گرفتن این ح..کو..مت اسلام را به لجن کشیدن *1 واسه شب یلدا کرسی گذاشتم و کاملا سنتی این مراسم را برگزار کردم چون هم اینکه خودم عاشق این شب هستم و همینکه دلم می خواد بچه ها این مراسم سنتی را به طور کاملا سنتی ببینن. *2 مریم اگه یادتون باشه همون خانم دوست امیر است که بیشتر با امیر صمیمی بود و تازه متوجه شدم که بیشتر اتفاقات چند سال اخیر زندگیم زیر سر همین خانم بوده تا برای محکم شدن ارتباطش با امیر من را خراب می کرده . پ.ن: به یک نکته توجه کردید ؟ اگه نکردید حتما هم توجه کنید و هم امتحان. حالا اون نکته چیه ؟ می گم دنیای بلاگستان دقیقا شده مثل دنیای واقعی ، دید و بازدید .اگه سر نزنی بهت سر نمی زنن و تا سر بزنی حتما بازتابش را تو بلاگ خودت حس می کنی . این خیلی بده من اینجام تا با نوشتن ،خودم را آروم کنم و با خوندن بلاگ های دیگه از تجربیاتشون استفاده کنم چرا باید برام مهم باشه که خانم x چون بلاگ من را نخونده پس من هم بهش سر نمی زنم و نمی خونمش. این باعث میشه که تجربیاتی را می تونم راحت بدست بیارم و راهنمای زندگیم باشه را از دست بدم وگرنه به حال خانم x فرق نمی کنه 20 نفر بازدید کننده داشته یا 30 نفر . مثلا من مشتری پر و پا قرص وبلاگ گیلاس خانومی هستم ولی شاید تا بحال یکبار هم بهم سر نزده مهم نیست چون من از خوندن اون لذت می برم و شاید این لذت را اون نبره این دلیل نمیشه که دیگه نخونمش پس من همچنان بهش سر می زنم . و خیلی های دیگه که الان حضور ذهن ندارم . ( به همین دلیل هم بیشتر وبلاگ هایی را که می خونم لینک کردم تا دوستان خوبم متوجه بشن من دوستانی دارم که حتی اونا از اینکه من دوستشون دارم خبر هم ندارن ) کاش یه فرقی بین دنیای واقعی با دنیای مجازی قائل میشدیم
این خود ما
آدم ها هستیم که برای خودمون ارزش و احترام بوجود می آوریم و باعث می شیم که دیگران بهمون احترام بگذارند
یا نه .. همین که
خودمون را بشناسیم و برای لیاقت هایی که داریم ارزش قائل بشیم باعث می شه که
اعتماد بنفس خودمون را بالا ببریم و در
آخر انگیزه زندگی کردن پیدا کنیم . امروز همش
تو گذشته زندگی سیر می کردم و خاطرات تلخ را مزه مزه می کردم و فهمیدم که تو همه
اتفاقات زندگیم مقصر اصلی خود من بودم . 13 سال پیش
وقتی با امیر سر دوستاش دعوام شد و اون با قباحت تمام 18 روز قهر کرد و رفت خونه
مادرش ، من باید جدا می شدم باید می فهمیدم که مردی که قهر می کنه، مرد زندگی نیست
تازه بعدش هم با اصرار و خواهش خواهر و برادرش با هزار شرط برگشت خونه. کسی که
خودش مقصر بود شرط هم گذاشت و من بدون توجه به حرفهای خانواده ام دوباره باهاش
زندگی کردم پس اگه اون و خانواده اش برای
من ارزش قائل نبودن و نیستند مقصر خودم بودم . یادم اومد
که 15 سال پیش وقتی مادر بزرگ من فوت کرد خواهر امیر بدون توجه به اینکه من و
خانواده ام عزاداریم خیلی راحت برای دخترش
جشن گرفت و ناراحتی من باعث نشد که امیر هم به خانواده اش نشون بده که از این بی
احترامی ناراحت شده و همین بی تفاوتی های و بی ارزش کردن ها باعث شد که سال 81
وقتی برادر 19 ساله من تصادف کرد و داغ به این بزرگی به دل من و خانواده ام نشست
باز هم خواهر امیر بعد از 20 روز برای پسرش عروسی گرفت و اون بی احترامی را تکرار
کرد . تنها کاری که امیر کرد این بود که یه مدت بی اینکه بگه چرا ؟ خونشون نرفت و
بعد هم بدون اینکه آنها متوجه بشن که چرا امیر خونشون نمی رفته ، دوباره باهاشون
رفت و آمد کرد و هزاران نمونه دیگه که امروز مثل یک فیلم داره از جلوی ذهنم می
گذره و عذابم میده که چرا من برای خودم ارزش و احترام قائل نبودم چرا من
اینهمه تو زندگی خودم را دست کم گرفتم اصلا چه
دلیلی داره که الان وقتی خواهر امیر را تو خیابون می بینم باهاش سلام و علیک گرمی
می کنم ؟ مگه این همون خواهری نیست که یک سال و نیمه هیچ سراغی از بچه های برادرش
نگرفته مگه این همون خواهری نیست که اصلا نپرسید چرا از هم جدا شدید ؟ چرا من این
همه بی لیاقتم ؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دو هفته پیش
مادر امیر و پسر برادر امیر برای دیدن بچه ها اون هم بعد از یک سال اومدن و بر
خورد من مثل کسی بود که براش مهمون اومده و باید احترام کامل را بزاره و اصلا نشون
ندادم که من از اینهمه بی تفاوت بودن شما ناراحتم و اونا هم اصلا نپرسیدن که
بالاخره چی شد که شما جدا شدید ؟ یا اینکه چه تصمیمی برای ادامه زندگی دارید ؟ مثل
مهمون اومدن و رفتن و حالا چه چیزهایی در مورد من بی لیاقت گفتن خدا می دونه .. اینقدر خودم
را دست کم گرفتم و از اینکه من آدم بی هدف و بیهوده ای هستم دم زدم که فکر می کنم امیر هم به چشم یک پرستار
برای بچه هاش بهم نگاه می کنه و اون یک ذره ی کوچیک ارزش را هم برام قائل نیست و
هر دفعه برای دیدن بچه هاش می یاد هزار و یک ایراد از من می گیره و از همه بدتر
اینقدر از خودم و زندگیم نالیدم که گاهی احساس می کنم اون ارزش را برای بچه ها هم
ندارم . از خودم
بیزارم و از رفتار خودم با خودم متنفرم . امروز مدام دارم با خودم تکرار می کنم که
اینقدر توانایی داشتی که تو یک شهر غریب تونستی به راحتی گلیم خودت را از آب بکشی
و بچه ها را به بهترین وضع ممکن نگهداری کنی. اینقدر
مدیریت داشتی که خیلی بهتر از قبل داری زندگیت را می چرخونی و خیلی بهتر از زن
هایی که در اطرافت می بینی داری زندگی می کنی. حداقل دید بازی نسبت به زن بودن
خودت داری و زن را فقط به چشم کسی که باید غذا درست کنه خونه را تمیز کنه و ....
نگاه نمی کنی و از اینکه یک روز مطالعه نکنی ناراحت میشی، از اینکه فکرت بسته باشه
در عذابی ، همین که فکر می کنی زندگی باید هدفمند باشه ، همین که احساس می کنی
برای زندگی کردن باید انگیزه داشته باشی
از خیلی از اطرافیانت جلو هستی ولی همه این فکر ها فقط به مدت نیم ساعتی که بهش
فکر می کنم می تونه روحیه ام را تقویت کنه دوباره من همون سارایی میشم که مدام
داره خودش را رفتارش را زیر سوال می بره . چند روز پیش
دندانپزشکی بودم و چون خیلی طولانی شد و با خانم 60 ساله منشی مطب ،سر صحبت باز شد
و از اینکه دو تا دخترش را چطوری بزرگ کرده و چقدر بچه هاش مستقل بار اومدن و چقدر
برای خودش در زندگی وقت گذاشته و خیلی مسائل دیگه در این رابطه حرف زد و من تمام
مدت داشتم فکر می کردم که زندگی من وقف این شده که کسری صبحانه اش را کامل خورده
عسل حمام کرده ، کسری تکلیف هاش را انجام داده ، عسل تغذیه برده ، کسری یاد گرفته
که با دوستاش چه جور رفتاری داشته باشه ، عسل یاد گرفته که باید مطالعه کنه ، کسری
تمام وسائلش را تو کیفش گذاشته ، عسل ساعت 5 دقیقه به 2 از سرویس کلاس زبان جا
نمونه ، کسری درست غذا خوردن را یاد گرفته و هزار بهش توضیح دادم که غذا خوردن
درست ،سطح خانواده را نشون می ده ، به عسل گفتم که با بزرگترش چه جوری صحبت کنه که
آداب معاشرتش زیر سوال نره ؟ به اندازه کافی به حرفهای عسل گوش دادم که نخواد
دنبال هم صحبت بگرده که نکنه اون هم صحبت مناسب نباشه ؟ یعنی تمام
زندگی من شده تذکر دادن به بچه ها و رفتار بچه ها را زیر ذره بین گذاشتن که نکنه
یه جایی کوتاهی کنم . و تازه حالا می رسم به خودم که حالا امروز خودم
چه کار کردم ؟همون کارهای تکراری دیروز ؟ و سرزنش خودم به خاطر زیاده روی تو تذکر دادن به بچه ها ، تو
کم اهمیت کردن خودم و
............................................................... من برای
خودم کوچکترین ارزشی را قائل نبودم و لی تصمیم گرفتم دیگه اینطور نباشم . یعنی می
تونم ؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن :
مامانم چند روزی را اومده بود پیشمون و من داشتم راحت ترین مسیر برای رسیدن به
خونه را براش توضیح میدادم و می گفتم با اتوبوس می تونه خیلی راحت تر بیاد که کسری گفت : از حوصله مامان ** خارجه که
بخواد با اتوبوس بیاد و من و مامانم در
تعجب که این بچه این کلمات قلنبه سلمنبه را از کجا پیدا می کنه . پ.ن 1:این
چند روز که مامان اینجا بود به اندازه ای تو روحیه بچه ها تاثیر خوب گذاشت و بهشون
خوش گذشت که من همش حسرت می خوردم که چرا ما تو یک شهر نیستیم که بچه ها هر وقت
احساس دلتنگی کردن بتونند مادر بزرگشون را ببینن و مثل این چند روز انرژی مثبت
بگیرن من : این آخه چیه که داری نگاه میکنی ؟ کسری : برنامه آموزش برای از قافله عقب مونده ها من : ______________- دقیقا 1 ماهه که ننوشتم شاید دلیلش اینه که همه چیز تکراریه و الان هم برای اینکه بگم بالاجبار دارم زندگی می کنم و زنده هستم اومدم. چون اصلا نوشتنم نمی یاد. تو این یک ماه خونه را سند زدیم و تا یک ماه دیگه به خونه جدید نقل مکان می کنیم و همش در گیر بانک و وام و شهرداری و غیره بودم . زندگیم تغییر زیادی نکرده روحیه ام همونطور داغون و دلم همیشه گرفته. امروز به این نتیجه رسیدم که باید با همین روحیه کنار بیام چون هیچ تغییری ایجاد نمیشه با روانشناس هم صحبت کردم همه چیزهایی را می گه که من خودم می دونم و بلدم ولی اینکه بهشون عمل کنم مشکل منه ،که نمی تونم . عسل تو درس حرفه و فن بهشون بافتنی یاد می دن و دیشب مشغول باز کردن و دوباره گلوله کردن کامواش بود که بدون اینکه کنترلی رو اعصابم داشته باشم یک دفعه عصبانی شدم و سرش داد زدم . من می دونم باید با عسل مهربون باشم ، من می دونم باید شرایط سنیش را درک کنم ، من می دونم که باید کاری کنم که با هم دوست باشیم ولی وقتی اعصابم بهم می ریزه کنترل روش ندارم حالا روزی 10 ساعت هم با مشاور حرف بزنم موثر نیست بعدش هم سریع پشیمون میشم و با شوخی و بچه گونه حرف زدن و بوس و ... از دلش در می یارم ولی چه فایده ..... دیروز با بچه رفتیم خیابون و برای کسری چکمه و برای عسل هد ( خانم،هد نازی تو فیلم درباره الی را می خواستن ) و بعدش هم فیلم پاتو زمین نزار* را گرفتیم و حسابی هم شبش خوش گذشت ولی همین که برای اینکه کسری خیلی سر وصدا می کرد و با عسل دعوا می کرد ،سرش داد زدم،احساس می کنم تمام شیرینی بعد از ظهر را از بین بردم و آخر شب همین مسائل ریز و درشت باعث میشه خواب راحت نداشته باشم . * در مورد فیلم پاتو زمین نزار هم باید بگم کاملا کار ایرج قادری را تایید می کنم و حق را بهش میدم مخالفا من آماده رزمم!
صبح 12 آبان
با کسری راهی مدرسه شدم کتابش را تو مدرسه گم کرده بود و قرار بود از مدیر مدرسه
بپرسم که چه جوری براش تهیه کنم .وقتی رسیدیم مدرسه بچه ها رفته بودن سر کلاس و ناظم
مدرسه جلوی در کلاس کسری ایستاده بود و تا من را با کسری دید گفت مادر کسری هستید ؟گفتم
بله سرش را باحالتی تکون داد اینطوری شد
که ناهار هم خودش را مهمون کرد.هر موقع زنگ می زنه که می خواد بیاد یه استرس عجیبی
پیدا می کنم هر چند که همش با خودم می گم به خاطر بچه ها همه چیز را تحمل کن ولی
بازم تو دلم یه آشوب بدیه .واسه خیلی ها این رفتار من عجیبه ولی من اصلا دلم نمی
خواد تا بچه ها کوچیک هستن و خیلی از مسائل را درک نمی کنن از موضوع جدایی ما خبر
دار بشن . خلاصه با
حالی گرفته کوفته را آماده کردم و نون سنگک هم که گرفته بودم و ترشی هم که سه روز
پیش درست کرده بودم و به نظر آماده خوردن بود. با این هوای گرفته و نم بارون یه
غذای سنتی واقعا می چسبید ولی ای کاش یه کم امنیت و احساس آرامش و عشق هم چاشنیش
بود . بچه ها از
مدرسه اومدن و امیر هم بلافاصله بعدش پیداش شد و سایل ناهار را روی کانتر چیدم و
عسل را صدا کردم که خیلی جدی گفت من رژیم دارم گفتم بله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی رفتیم
بیرون و بچه ها دیدن من دست بند بخر نیستم گفتند ساعت و ساعت هم که از 80 پایین تر
نبود و باز قبول نکردم که دیگه خودشون برام کرم و لباس و شال و رژ خریدن البته با
فکر زیادی که هر دو می کردن که من چی کم دارم و منم مدام می گفتم به خدا نیازندارم
و نمی خوام. خیلی شب بدی بود هیچ زمان تا این اندازه برای
خرید استرس نداشتم و منی که یکی از تفریحاتم خرید کردنه داشتم منفجر می شدم تا حد
انفجار هم داشتم خودم را کنترل می کردم که به بچه ها بد نگذره. خرید را کردیم شام
خوردیم و اون شب لعنتی تموم شد.آخر شب وقتی بچه ها خوابیدن تا دو ساعت فقط اشک
ریختم بغض فرو داده شده این چند وقت ترکید . احساس می
کردم چقدر از امیر دور شدم همه رفتارهاش برام عجیب بود حتی حرف زدنش با مغازه دار
ها جدید بود و من این امیر را نمی شناختم و هر چی فکر می کردم می دیدم امیر قدیم
از این امیر جدید و آپ دیت شده خیلی بهتر بوده و این آدم برام غریبه است و چقدر
ارتباط داشتن باهاش برام عذاب آوره کاش بچه ها زودتر بزرگ بشن و با واقعیت روبرو
بشن و من یه کم از این عذاب راحت بشم .
گاهی اینقدر
دلت گرفته که احساس می کنی باید هر چی توش هست را بگی تا آروم بشی. هر چی تو دلت
هست بیاری رو کاغذ تاسبک بشی ولی وقتی می خواهی بنویسی می بینی هیچی نداری که بگی.
زندگیت آروم شده ، بچه هات آرومن و دارن مثل همه بچه ها زندگی می کنن ، درس می
خونن و تو آرامش کامل هستن خودت مشکلی نداری ولی باز دلت گرفته و یه غم بزرگ توشه
هر چی فکر می کنی از چی گرفته؟ چرا این حس بد ولت نمی کنه؟ نمی دونی چرا . فکرمی کنی
از کی گرفته از خدا ، از روزگار ، ازدست سرنوشت؟؟ نمی دونم
فقط می دونم حس خوبی ندارم . دلم یه امنیت
می خواد یه پشتوانه محکم . از طرفی اصلا
دلم نمی خواد تو این تنهایی کشنده کسی را راه بدم یه حس بی اعتمادی نسبت به همه و
همه کس دارم ولی بازم اون ته ته ی دلم یه چیزی هست یه کششی . هر چی به خودم تلقین می کنم که من محکمم من در برابر
همه مشکلات ثابت کردم که می تونم قوی باشم زندگی به من جنگیدن اونم خوب جنگیدن را
خیلی قشنگ یاد داده و من خوب می جنگم ولی
باز یه حس ضعف اذیتم می کنه . وقتی به اطرافم نگاه می کنم به اون معدود زن و
شوهر هایی که عاشقانه هم را دوست دارن و از با هم بودن لذت می برن می بینم من
همیشه تو زندگی یه خلا داشتم همیشه تکیه گاه بودم و باید محکم می بودم تا بشه بهم
تکیه کرد و این اون چیزیه که دیگه نمی خوام دیگه انقدر کمرم زیر بار مشکلات خمیده
است که توان ایستادن و تکیه گاه شدن ندارم دیگه به جایی رسیدم که دلم می خواد
واقعا بشینم و رها بشم از هرچی سپر بلا بودنه . دلم می خواد با تمام وجود تکیه
بدم منم آدمم منم زنم به معنی کامل زن
بودن . یه موقع
وقتی تو تلاش روزانه برای زندگی تقلا می کنم می بینم که چقدر دارم به هر طرف چنگ
می زنم تا زندگی را نگه دارم اون طور که باید ، از خودم بدم می یاد که اینقدر از
خودم دور شدم و زمختی مردانه پیدا کردم .از خودم بیزار میشم که زن بودنم را فراموش
کردم . نه از خودم بیزار نمیشم از دست تقدیر بیزار میشم که چرا از اول من ، مرد
نبودم . خسته ام
خسته از همه چیز و همه کس هر چی دارم می نویسم احساس می کنم به جای اینکه تخلیه
بشم سنگین تر میشم . زندگی با من
بد تا کرد خیلی بد .
کسری :
مامان آدم چه موقع یتیم میشه ؟ ....: وقتی که پدرش بمیره کسری : چرا ؟ ...: فکر می کنم چون اسم فامیل از
پدر گرفته میشه کسری : حالا اگه بچه ای
اصلا پدر نداشت ؟ ... : یعنی چی ؟ کسری :یعنی بدون ازدواج بچه بیاره من : کسری : حالا اگه عسل ازدواج
نکنه و بچه بیاره چی ؟ ...: کسری : حالا
اگه بیاره چی ؟ یعنی من باید هم باباش بشم و هم داییش؟ یا بندازش ؟ " : عزیزم عسل
حتما اول ازدواج می کنه بعد بچه دار میشه
که تو به این مشکل بر نخوری بعد با خودش
گفت اگه بچه اش را بندازه و دوباره بچه بیاره باز باید بندازه .... جالب
اینجاست که این حرفها زمانی زده شد که من کتاب عشق و جواهر دانیل استیل را تازه
تموم کرده بودم و هنوز تو حال و هوای سارا و ویلیام و جولیان و ایزابل و ایوان
بودم که همین مشکل بارداری مکرر را ایزابل و سارا هم مکررا داشتند . و جالب تر
این بود که چی شده که چند وقتیه ذهنش مشغول این موضوعات شده چون چند روز پیش
دوباره بهم گفت مامان من می خوام هیچ وقت ازدواج نکنم و شما هم باید قول بدی که
خیلی زنده بمونی تا با هم بمیریم مثلا بعد از دویست سال ( کسری فکر
می کنه همه دختر ها تو یه سن خاصی بچه دار میشن حالا چه ازدواج کرده باشن چه نکرده
باشن . بچه تو دل هر دختری هست و تو سن خاصی بزرگ میشه و شکم اون دختر باز میشه و
مادر میشه . امروز داشتم
باهاش ریاضی کار می کردم و تفریق دو عدد یک رقمی و دو رقمیی که یکان اون کوچکتر از
عدد یک رقمی بود . و بحث قرض گرفتن از عدد
دهگان پیش اومد . (9-26) بهش گفتم عدد 6 حالا میشه 16 و تو باید9 را از 16 کم کنی
که بلافاصله گفت 9 را از 10 کم می کنیم میشه 1 و 1 را با 6 جمع می کنیم میشه 7 . عصبانی شدم
که این درس سال گذشته است و تو چرا باید اشتباه بگی که در جواب گفت من می دونم که
باید 9 را از 16 کم کنم که بشه 7 ولی این که 9-16 فکر کردن می خواد ولی 1 از 10 فکر نمی خواد و جمع 1 با 6 هم آسونه و کار راحت تر
میشه . من بهش گفتم
که باید راهی که مدرسه تدریس می کنن یاد بگیره بااین راه حل جدید من تقریبا با مشاورش که گفت کسری خیلی باهوشه به توافق رسیدم کلا تو همه
مسائل خیلی ریز میشه و همیشه نظرات جالبی داره و در مورد همه چیز هم سوالات جالب
می پرسه مثلا اینکه پنیر که از شیر و ماده
ای به اسم قرص پنیر درست میشه بعد اون قرص پنیر خودش چه جوری درست میشه؟ و در عین
این سوالات عاطفی هم می کنه مثلا فلانی چرا روز تولد من را بهم تبریک نگفت ؟ من
را دوست نداره ؟یا من کار بدی کردم ؟ می گم حتما مامان جون یادش نبوده می گه پس
چرا تولد عسل یادش بوده ؟ و از این قبیل سوالات که روزانه 1000 بار تکرار
میشه پ.ن شنبه عسل
از مدرسه اومد و گفت که امتحان علوم داشته و اون نمی دونسته و من حسابی عصبانی پ.ن 1 :
احساس می کنم عسل دیگه داره بزرگ میشه و من باید تو خیلی از مسائل خصوصیش دخالت
نکنم و باهاش دوست باشم تا اینکه بخوام زیر ِذره بین بزارمش و بهش بی اعتماد . ولی
می ترسم که نتونم این اعتماد را بکنم و نگرانم که چه جوری کنترلش کنم و بد بین
نباشم پ.ن مهم : چرا من جواب دادم که بامرگ پدر بچه یتیم میشه نمی دونم حتما براش توضیح میدم که با مرگ هر کدوم بچه یتیم میشه
شب سختی بود
قرار بود عسل را بزارم پیش خواهرم که مرخصی گرفته بود و برای زایمان من اومده بود
و فردا برم برای س.زارین و به دنیا اومدن بچه ای که بعد از سه بار سونوگرافی نمی
دونستیم چیه و من به دلیل اینکه ماه های اول دارو زیاد مصرف کرده بودم شدبد نگران
سلامتیش بودم . روز 17 مهر
سال 1379 ساعت 9 صبح کسری به دنیا اومد و تا ساعت 12 ظهر من زیر اکسیژن بودم و
خونریزیم به اندازه ای شدید بود که دکتر ها به داشتن بیماری قند من مشکوک شدن و
بعد هم از زنده موندن من تقریبا قطع امید
کردن که ساعت 12 به طور معجزه اسایی خونریزی قطع شد و من تونستم بدون نیاز به ماسک
اکسیژن نفس بکشم و 3 بعد از ظهر یه پسر 3200 گرمی پشمالو ی سیاه را دیدم و عجیب
اینکه فکر می کردم عوض شده و بچه من نیست ولی بعد از 3 ماه تبدیل شد به یک پسر
سفید تپل دوست داشتنی و امروز هم بعد از 9 سال دوباره روز 17 مهر است و تمام
خاطرات خوب و بد برای من زنده شده. ****** امیر زنگ زد
و هماهنگ کردیم که براش کادو چی بگیریم و چه جوری سورپرایزش کنیم . واسه ساعت 6
قرار گذاشتیم بریم هم من سر راه عسل را برای کلاس زبان ثبت نام کنم و هم اینکه کیک
و کادو و بادکنک و .... بگیریم و یه تولد 4 نفره واسه کسری بگیریم و چقدر هم که
خوشحال شد البته واسه عسل هم به مناسبت روز کودک کادو گرفتم که تو روحیه اش تاثیر
نذاره و واسه کسری هم به خواسته خودش تو این مدت امیر یه MP3 گرفته بود . هر دو از کادوهاشون حسابی خوشحال شدن و کلی عکس
گرفتن و بعد هم شام را بیرون خوردیم و یه شب خاطره انگیز برای کسری درست شد . پسر گلم
تولدت مبارک
)![]()
![]()

![]()
که معلوم بود آسایش مدرسه با شیطنت های کسری از بین
رفته ولی من بدون کوچکترین خجالتی فقط لبخند زدم
و سریع رفتم سر جریان گم شدن کتاب
و با هم راهی دفتر مدرسه شدیم . هر جای ممکن را گشت و کتاب پیدا نشد که نشد و خیلی
مطمئن گفت من فردا از اداره کتاب می گیرم و می دم به کسری (البته هنوز فردا نشده )
تشکر کردم و از مدرسه اومدم بیرون که بوی نون سنگک بغل مدرسه داشت از خود بیخودم
می کرد که سریع راهم را به سمت نونوایی کج کردم و یه نون خریدم و اومدم خونه و زیر
کتری به جوش آمده را کم کردم و چای را دم .تا یه کم تخت ها را مرتب کردم و جمع و
جور کردم چای دم کشید و یک صبحانه جانانه خوردم و مشغول آماده کردن مواد کوفته
تبریزی شدم و صدای سعید هم فضای خونه را پر کرده بود که امیر زنگ زد و گفت که امشب
می خواد بیاد هم به بچه ها سر بزنه و هم دو روز زودتر تولد برام بگیره و دلیلش این
بود که چون تو این 15 سال من فقط براش تولد گرفتم می خواد جبران کنه بهش گفتم به
بچه ها بیا سر بزن ولی من تولد نمی خوام
که گفت نه از طرف بچه ها می خوام این کار را کنم عسل مدام داره این چند روز یاد
اوری می کنه که بابا تولد مامان یادتون نره . گفتم باشه پس اگه وقت داری بیا بریم
من یه خونه واسه خرید دیدم ببینیم ( من تو این شهر هیچکس را ندارم و مجبور شدم
واسه خرید خونه از امیر کمک بگیرم ) .گفت پس من از ظهر می یام که بعد از ظهر هم
واسه خونه بریم .
یعنی چی مامان؟
که گفت من اصلا کوفته دوست ندارم اینقدر از غذا تعریف و تمجید کردم ولی تاثیری
نداشت مجبور شدم تهدید کنم که تا هر وقت غذا نخوری بعدش مجبوری همین را بخوری.
احساس کردم نتیجه
ای نداده .
دلم واسش سوخت تا اومدم بگم از دیشب کتلت مونده گرم کنم؟ که دیدم اومد و
اتفاقا خوشش هم اومد البته من اینقدر گفتم چقدر خوشمزه شده و چه ترشی خوش عطر و
مزه ای، فکر کنم خجالت کشید چیزی بگه .
بعد از ناهار هم طبق عادت همیشه که امیر می
یاد من به بهانه خواب، رفتم تو اتاقم تا ساعت 4 که با کسری و امیر رفتیم خونه را
دیدیم و جالب اینکه خیلی خونه خوبی بود و پسندیدم و قراره روز شنبه را برای
قولنامه گذاشتم( درسته به همین سرعت) امیر هم گفت برای سر خونه نویی کابینتش را
عوض می کنه و یه دستی به سر و گوش خونه می کشه. البته همه این اتفاقات در حالتی
افتاد که درون من طوفان وحشتناکی بود همش دعا می کردم شب بشه و امیر بره و من
دوباره کمی اروم بشم . ساعت 6 بود که اومدیم خونه و امیر گفت من قرار بوده از طرف
بچه ها برات یه خط و گوشی بخرم که عسل گفته خودت خریدی و دستبندت گم شده و برات
دستبند بخریم حالا بیا بریم به سلیقه خودت برات دستبند بگیرم که من قبول نکردم و
گفتم اصلا من از طلا خوشم نمی یاد و نمی خوام . که کسری و عسل با التماس که مامان
خواهش می کنیم بیا بریم و...... راضی شدم ولی نه برای کادویی به اون سنگینی چون
تحت هیچ شرایطی نمی خوام زیر دین امیر باشم و این عادت بد را دارم که اگه از کسی
کادو قبول کنم احساس می کنم دین به گردنم داره و باید یه جوری براش جبران کنم و یه
جورایی احساس می کنم تا جبران اون کادو، طرف بهم تحمیل شده، اخلاق بدیه ولی دارم .
![]()
تو کشور ما ممکن نیست حتما باید بچه پدر قانونی
داشته باشه
مامان جون عسل
حتما باید ازدواج کنه و بچه بیاره ![]()
![]()
![]()
( من
) و گفت کاش عسل هم قبول کنه
که ازدواج نکنه و اون هم پیش ما بمونه و اگر هم دوست داشت بچه دار بشه و مامان
بشه، بچه بیاره
" و من قول می دم هم دایش
باشم و هم محبت پدری بهش می کنم
" .
و ازدواج هم فقط به خاطر اینه که اون بچه پدر داشته باشه و به همین
دلیل دختر و پسرها عاشق میشن که اون بچه هه بابا داشته باشه که البته از نظر خودش
خیلی هم مهم نیست چون در ارتباط با بچه عسل قراره خودش این مشکل را حل کنه و هم
دایی باشه و هم پدر )
و این روش سر امتحان غلط گرفته میشه
و مسر بودم که از راه من حل کنه
و خیلی اروم و البته با ترس گفت: چون من تو ذهنم از این راه حل می کنم پس
سر امتحان با مشکل برخورد نمی کنم چون تو ورقه مشخص نیست که من این 7 را چه جوری
بدست آوردم .
.
که
تو چرا باید از اول سال اینقدر سر به هوا باشی که ندونی امتحان داری؟
و باهاش قهر
کردم . دیروز برگه امتحانش را آورده و می گه مامان 20 شدم همون امتحانی که من نمی
دونستم که من یادم افتاد من تو همه مسائل
خیلی سخت می گیرم . 
نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت
13:20 توسط س ا ر ا| |
نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت
17:43 توسط س ا ر ا| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت
15:36 توسط س ا ر ا| |
تلویزیون شبکه 7 داره برنامه آموزش کلاس دوم برای بزرگسالان را پخش می کنه و کسری هم با توجه زیاد داره نگاه می کنه
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت
13:34 توسط س ا ر ا| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
15:21 توسط س ا ر ا| |
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت
12:15 توسط س ا ر ا| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت
19:8 توسط س ا ر ا| |
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت
0:13 توسط س ا ر ا|


