تبليغاتX
ناگفتـــــــــه های یـــــــــک زندگـــی
ناگفتـــــــــه های یـــــــــک زندگـــی

روزمرگی های من و بچه ها

صبح 12 آبان با کسری راهی مدرسه شدم  کتابش را تو  مدرسه گم کرده بود و قرار بود از مدیر مدرسه بپرسم که چه جوری براش تهیه کنم .وقتی رسیدیم مدرسه بچه ها رفته بودن سر کلاس و ناظم مدرسه جلوی در کلاس کسری ایستاده بود و تا من را با کسری دید گفت مادر کسری هستید ؟گفتم بله سرش را باحالتی تکون داد که معلوم بود آسایش مدرسه با شیطنت های کسری از بین رفته ولی من بدون کوچکترین خجالتی فقط لبخند زدم و سریع رفتم سر جریان گم شدن کتاب و با هم راهی دفتر مدرسه شدیم . هر جای ممکن را گشت و کتاب پیدا نشد که نشد و خیلی مطمئن گفت من فردا از اداره کتاب می گیرم و می دم به کسری (البته هنوز فردا نشده ) تشکر کردم و از مدرسه اومدم بیرون که بوی نون سنگک بغل مدرسه داشت از خود بیخودم می کرد که سریع راهم را به سمت نونوایی کج کردم و یه نون خریدم و اومدم خونه و زیر کتری به جوش آمده را کم کردم و چای را دم .تا یه کم تخت ها را مرتب کردم و جمع و جور کردم چای دم کشید و یک صبحانه جانانه خوردم و مشغول آماده کردن مواد کوفته تبریزی شدم و صدای سعید هم فضای خونه را پر کرده بود که امیر زنگ زد و گفت که امشب می خواد بیاد هم به بچه ها سر بزنه و هم دو روز زودتر تولد برام بگیره و دلیلش این بود که چون تو این 15 سال من فقط براش تولد گرفتم می خواد جبران کنه بهش گفتم به بچه ها بیا  سر بزن ولی من تولد نمی خوام که گفت نه از طرف بچه ها می خوام این کار را کنم عسل مدام داره این چند روز یاد اوری می کنه که بابا تولد مامان یادتون نره . گفتم باشه پس اگه وقت داری بیا بریم من یه خونه واسه خرید دیدم ببینیم ( من تو این شهر هیچکس را ندارم و مجبور شدم واسه خرید خونه از امیر کمک بگیرم ) .گفت پس من از ظهر می یام که بعد از ظهر هم واسه خونه بریم .

اینطوری شد که ناهار هم خودش را مهمون کرد.هر موقع زنگ می زنه که می خواد بیاد یه استرس عجیبی پیدا می کنم هر چند که همش با خودم می گم به خاطر بچه ها همه چیز را تحمل کن ولی بازم تو دلم یه آشوب بدیه .واسه خیلی ها این رفتار من عجیبه ولی من اصلا دلم نمی خواد تا بچه ها کوچیک هستن و خیلی از مسائل را درک نمی کنن از موضوع جدایی ما خبر دار بشن .

خلاصه با حالی گرفته کوفته را آماده کردم و نون سنگک هم که گرفته بودم و ترشی هم که سه روز پیش درست کرده بودم و به نظر آماده خوردن بود. با این هوای گرفته و نم بارون یه غذای سنتی واقعا می چسبید ولی ای کاش یه کم امنیت و احساس آرامش و عشق هم چاشنیش بود .

بچه ها از مدرسه اومدن و امیر هم بلافاصله بعدش پیداش شد و سایل ناهار را روی کانتر چیدم و عسل را صدا کردم که خیلی جدی گفت من رژیم دارم گفتم بله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چی مامان؟ که گفت من اصلا کوفته دوست ندارم اینقدر از غذا تعریف و تمجید کردم ولی تاثیری نداشت مجبور شدم تهدید کنم که تا هر وقت غذا نخوری  بعدش مجبوری همین را بخوری. احساس کردم نتیجه ای نداده . دلم واسش سوخت تا اومدم بگم از دیشب کتلت مونده گرم کنم؟ که دیدم اومد و اتفاقا خوشش هم اومد البته من اینقدر گفتم چقدر خوشمزه شده و چه ترشی خوش عطر و مزه ای، فکر کنم خجالت کشید چیزی بگه . بعد از ناهار هم طبق عادت همیشه که امیر می یاد من به بهانه خواب، رفتم تو اتاقم تا ساعت 4 که با کسری و امیر رفتیم خونه را دیدیم و جالب اینکه خیلی خونه خوبی بود و پسندیدم و قراره روز شنبه را برای قولنامه گذاشتم( درسته به همین سرعت) امیر هم گفت برای سر خونه نویی کابینتش را عوض می کنه و یه دستی به سر و گوش خونه می کشه. البته همه این اتفاقات در حالتی افتاد که درون من طوفان وحشتناکی بود همش دعا می کردم شب بشه و امیر بره و من دوباره کمی اروم بشم . ساعت 6 بود که اومدیم خونه و امیر گفت من قرار بوده از طرف بچه ها برات یه خط و گوشی بخرم که عسل گفته خودت خریدی و دستبندت گم شده و برات دستبند بخریم حالا بیا بریم به سلیقه خودت برات دستبند بگیرم که من قبول نکردم و گفتم اصلا من از طلا خوشم نمی یاد و نمی خوام . که کسری و عسل با التماس که مامان خواهش می کنیم بیا بریم و...... راضی شدم ولی نه برای کادویی به اون سنگینی چون تحت هیچ شرایطی نمی خوام زیر دین امیر باشم و این عادت بد را دارم که اگه از کسی کادو قبول کنم احساس می کنم دین به گردنم داره و باید یه جوری براش جبران کنم و یه جورایی احساس می کنم تا جبران اون کادو، طرف بهم تحمیل شده، اخلاق بدیه ولی دارم .

وقتی رفتیم بیرون و بچه ها دیدن من دست بند بخر نیستم گفتند ساعت و ساعت هم که از 80 پایین تر نبود و باز قبول نکردم که دیگه خودشون برام کرم و لباس و شال و رژ خریدن البته با فکر زیادی که هر دو می کردن که من چی کم دارم و منم مدام می گفتم به خدا نیازندارم و نمی خوام.

 خیلی شب بدی بود هیچ زمان تا این اندازه برای خرید استرس نداشتم و منی که یکی از تفریحاتم خرید کردنه داشتم منفجر می شدم تا حد انفجار هم داشتم خودم را کنترل می کردم که به بچه ها بد نگذره. خرید را کردیم شام خوردیم و اون شب لعنتی تموم شد.آخر شب وقتی بچه ها خوابیدن تا دو ساعت فقط اشک ریختم بغض فرو داده شده این چند وقت ترکید .

احساس می کردم چقدر از امیر دور شدم همه رفتارهاش برام عجیب بود حتی حرف زدنش با مغازه دار ها جدید بود و من این امیر را نمی شناختم و هر چی فکر می کردم می دیدم امیر قدیم از این امیر جدید و آپ دیت شده خیلی بهتر بوده و این آدم برام غریبه است و چقدر ارتباط داشتن باهاش برام عذاب آوره کاش بچه ها زودتر بزرگ بشن و با واقعیت روبرو بشن و من یه کم از این عذاب راحت بشم .


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:21 توسط س ا ر ا| |

گاهی اینقدر دلت گرفته که احساس می کنی باید هر چی توش هست را بگی تا آروم بشی. هر چی تو دلت هست بیاری رو کاغذ تاسبک بشی ولی وقتی می خواهی بنویسی می بینی هیچی نداری که بگی. زندگیت آروم شده ، بچه هات آرومن و دارن مثل همه بچه ها زندگی می کنن ، درس می خونن و تو آرامش کامل هستن خودت مشکلی نداری ولی باز دلت گرفته و یه غم بزرگ توشه هر چی فکر می کنی از چی گرفته؟ چرا این حس بد ولت نمی کنه؟ نمی دونی چرا .

فکرمی کنی از کی گرفته از خدا ، از روزگار ، ازدست سرنوشت؟؟

نمی دونم فقط می دونم حس خوبی ندارم  . دلم یه امنیت می خواد  یه پشتوانه محکم . از طرفی اصلا دلم نمی خواد تو این تنهایی کشنده کسی را راه بدم یه حس بی اعتمادی نسبت به همه و همه کس دارم ولی بازم اون ته ته ی دلم یه چیزی هست یه کششی .

 هر چی به خودم تلقین می کنم که من محکمم من در برابر همه مشکلات ثابت کردم که می تونم قوی باشم زندگی به من جنگیدن اونم خوب جنگیدن را خیلی قشنگ یاد داده و من خوب می جنگم  ولی باز یه حس ضعف اذیتم می کنه .

 وقتی به اطرافم نگاه می کنم به اون معدود زن و شوهر هایی که عاشقانه هم را دوست دارن و از با هم بودن لذت می برن می بینم من همیشه تو زندگی یه خلا داشتم همیشه تکیه گاه بودم و باید محکم می بودم تا بشه بهم تکیه کرد و این اون چیزیه که دیگه نمی خوام دیگه انقدر کمرم زیر بار مشکلات خمیده است که توان ایستادن و تکیه گاه شدن ندارم دیگه به جایی رسیدم که دلم می خواد واقعا بشینم و رها بشم از هرچی سپر بلا بودنه . دلم می خواد با تمام وجود تکیه بدم  منم آدمم منم زنم به معنی کامل زن بودن .

یه موقع وقتی تو تلاش روزانه برای زندگی تقلا می کنم می بینم که چقدر دارم به هر طرف چنگ می زنم تا زندگی را نگه دارم اون طور که باید ، از خودم بدم می یاد که اینقدر از خودم دور شدم و زمختی مردانه پیدا کردم .از خودم بیزار میشم که زن بودنم را فراموش کردم . نه از خودم بیزار نمیشم از دست تقدیر بیزار میشم که چرا از اول من ، مرد نبودم .

خسته ام خسته از همه چیز و همه کس هر چی دارم می نویسم احساس می کنم به جای اینکه تخلیه بشم سنگین تر میشم .

زندگی با من بد تا کرد خیلی بد .

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:15 توسط س ا ر ا| |

کسری : مامان آدم چه موقع یتیم میشه ؟

....: وقتی که پدرش بمیره

کسری : چرا ؟

...: فکر می کنم چون اسم فامیل از پدر گرفته میشه

  کسری : حالا اگه بچه ای اصلا پدر نداشت ؟

... : یعنی چی ؟

کسری :یعنی بدون ازدواج بچه بیاره

من : تو کشور ما ممکن نیست حتما باید بچه پدر قانونی داشته باشه

کسری : حالا اگه عسل ازدواج نکنه و بچه بیاره چی ؟

...: مامان جون عسل حتما باید ازدواج کنه و بچه بیاره

کسری : حالا اگه بیاره چی ؟ یعنی من باید هم باباش بشم و هم داییش؟ یا بندازش ؟ "

: عزیزم عسل حتما اول ازدواج می کنه  بعد بچه دار میشه که تو به این مشکل بر نخوری

بعد با خودش گفت اگه بچه اش را بندازه و دوباره بچه بیاره باز باید بندازه ....


جالب اینجاست که این حرفها زمانی زده شد که من کتاب عشق و جواهر دانیل استیل را تازه تموم کرده بودم و هنوز تو حال و هوای سارا و ویلیام و جولیان و ایزابل و ایوان بودم که همین مشکل بارداری مکرر را ایزابل و سارا هم مکررا داشتند .

و جالب تر این بود که چی شده که چند وقتیه ذهنش مشغول این موضوعات شده چون چند روز پیش دوباره بهم گفت مامان من می خوام هیچ وقت ازدواج نکنم و شما هم باید قول بدی که خیلی زنده بمونی تا با هم بمیریم مثلا بعد از دویست سال ( من ) و گفت کاش عسل هم قبول کنه که ازدواج نکنه و اون هم پیش ما بمونه و اگر هم دوست داشت بچه دار بشه و مامان بشه، بچه بیاره" و من قول می دم  هم دایش باشم و هم محبت پدری بهش می کنم " .

( کسری فکر می کنه همه دختر ها تو یه سن خاصی بچه دار میشن حالا چه ازدواج کرده باشن چه نکرده باشن . بچه تو دل هر دختری هست و تو سن خاصی بزرگ میشه و شکم اون دختر باز میشه و مادر میشه . و ازدواج هم فقط به خاطر اینه که اون بچه پدر داشته باشه و به همین دلیل دختر و پسرها عاشق میشن که اون بچه هه بابا داشته باشه که البته از نظر خودش خیلی هم مهم نیست چون در ارتباط با بچه عسل قراره خودش این مشکل را حل کنه و هم دایی باشه و هم پدر  )

 

امروز داشتم باهاش ریاضی کار می کردم و تفریق دو عدد یک رقمی و دو رقمیی که یکان اون کوچکتر از عدد یک رقمی  بود . و بحث قرض گرفتن از عدد دهگان پیش اومد . (9-26) بهش گفتم عدد 6 حالا میشه 16 و تو باید9 را از 16 کم کنی که بلافاصله گفت 9 را از 10 کم می کنیم میشه 1 و 1 را با 6 جمع می کنیم میشه 7 .

عصبانی شدم که این درس سال گذشته است و تو چرا باید اشتباه بگی که در جواب گفت من می دونم که باید 9 را از 16 کم کنم که بشه 7  ولی این که 9-16  فکر کردن می خواد ولی 1 از 10 فکر نمی خواد و جمع 1 با 6 هم آسونه و کار راحت تر میشه .

من بهش گفتم که باید راهی که مدرسه تدریس می کنن یاد بگیره و این روش سر امتحان غلط گرفته میشه و مسر بودم که از راه من حل کنه و خیلی اروم و البته با ترس  گفت: چون من تو ذهنم از این راه حل می کنم پس سر امتحان با مشکل برخورد نمی کنم چون تو ورقه مشخص نیست که من این 7 را چه جوری بدست آوردم .کلافه

بااین راه حل جدید من  تقریبا با مشاورش که گفت کسری خیلی باهوشه به توافق رسیدم

کلا تو همه مسائل خیلی ریز میشه و همیشه نظرات جالبی داره و در مورد همه چیز هم سوالات جالب می پرسه  مثلا اینکه پنیر که از شیر و ماده ای به اسم قرص پنیر درست میشه بعد اون قرص پنیر خودش چه جوری درست میشه؟

و در عین این سوالات عاطفی هم می کنه  مثلا  فلانی چرا روز تولد من را بهم تبریک نگفت ؟ من را دوست نداره ؟یا من کار بدی کردم ؟ می گم حتما مامان جون یادش نبوده می گه پس چرا تولد عسل یادش بوده ؟

 و از این قبیل سوالات که روزانه 1000 بار تکرار میشهکلافه .

پ.ن شنبه عسل از مدرسه اومد و گفت که امتحان علوم داشته و اون نمی دونسته و من حسابی عصبانی که تو چرا باید از اول سال اینقدر سر به هوا باشی که ندونی امتحان داری؟ و باهاش قهر کردم . دیروز برگه امتحانش را آورده و می گه مامان 20 شدم همون امتحانی که من نمی دونستم  که من یادم افتاد من تو همه مسائل خیلی سخت می گیرم .

پ.ن 1 : احساس می کنم عسل دیگه داره بزرگ میشه و من باید تو خیلی از مسائل خصوصیش دخالت نکنم و باهاش دوست باشم تا اینکه بخوام زیر ِذره بین بزارمش و بهش بی اعتماد .

ولی می ترسم که نتونم این اعتماد را بکنم و نگرانم که چه جوری کنترلش کنم و بد بین نباشم

پ.ن مهم  : چرا من جواب دادم که بامرگ پدر بچه یتیم میشه نمی دونم حتما براش توضیح میدم که با مرگ هر کدوم بچه یتیم میشه

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:8 توسط س ا ر ا| |

شب سختی بود قرار بود عسل را بزارم پیش خواهرم که مرخصی گرفته بود و برای زایمان من اومده بود و فردا برم برای س.زارین و به دنیا اومدن بچه ای که بعد از سه بار سونوگرافی نمی دونستیم چیه و من به دلیل اینکه ماه های اول دارو زیاد مصرف کرده بودم شدبد نگران سلامتیش بودم .

روز 17 مهر سال 1379 ساعت 9 صبح کسری به دنیا اومد و تا ساعت 12 ظهر من زیر اکسیژن بودم و خونریزیم به اندازه ای شدید بود که دکتر ها به داشتن بیماری قند من مشکوک شدن و بعد هم  از زنده موندن من تقریبا قطع امید کردن که ساعت 12 به طور معجزه اسایی خونریزی قطع شد و من تونستم بدون نیاز به ماسک اکسیژن نفس بکشم و 3 بعد از ظهر یه پسر 3200 گرمی پشمالو ی سیاه را دیدم و عجیب اینکه فکر می کردم عوض شده و بچه من نیست ولی بعد از 3 ماه تبدیل شد به یک پسر سفید تپل دوست داشتنی و امروز هم بعد از 9 سال دوباره روز 17 مهر است و تمام خاطرات خوب و بد برای من زنده شده.

******

امیر زنگ زد و هماهنگ کردیم که براش کادو چی بگیریم و چه جوری سورپرایزش کنیم . واسه ساعت 6 قرار گذاشتیم بریم هم من سر راه عسل را برای کلاس زبان ثبت نام کنم و هم اینکه کیک و کادو و بادکنک و .... بگیریم و یه تولد 4 نفره واسه کسری بگیریم و چقدر هم که خوشحال شد البته واسه عسل هم به مناسبت روز کودک کادو گرفتم که تو روحیه اش تاثیر نذاره و واسه کسری هم به خواسته خودش تو این مدت امیر یه MP3 گرفته بود .

 هر دو از کادوهاشون حسابی خوشحال شدن و کلی عکس گرفتن و بعد هم شام را بیرون خوردیم و یه شب خاطره انگیز برای کسری درست شد .

پسر گلم تولدت مبارک

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 0:13 توسط س ا ر ا|

مشکل بزرگ من اینه که هنوز با خودم کنار نیومدم دلایل خیلی منطقی برای این جدایی دارم ولی وجود بچه ها باعث میشه که مردد باشم .

نظر من اینه که تو زندگی که اعتماد وجود نداشته باشه برای هر دو طرف زندگی خیلی سخته . سخت که نه عذاب آوره؛ وقتی مرد من از خونه بره بیرون و من مدام در این فکر باشم که الان کجاست ؟ با کیه ؟ داره چکار می کنه ؟ و وقتی می یاد خونه و هر توضیحی در مورد کارش، ارتباطش با دیگرون میده، مدام تو ذهنم با خودم در گیر باشم که داره دروغ میگه خیلی سخته . و برای مرد هم خیلی سخت تره که فکر کنه همسرش دوستش نداره و فکرش با کس دیگه ایه و دلش پیش اون.  و همین ذهنیت ها باعت جدال و جنگ و دعوا میشه و اون حرمتی که باید بین زن و مرد باشه از بین می ره و از طرفی وقتی این مسئله تو خونه باز بشه و قبح اون از بین بره دیگه اون قداست زندگی زناشویی، اون حریم پاک و زیبا از بین می ره و زندگی رنگ زشتی و پلیدی می گیره .

وقتی به این جور مسائل فکر می کنم می بینم زندگی دوباره من با امیر هیچ وقت و هیچ وقت شکل قشنگی نخواهد گرفت چون ذهنیت هر دوی ما نسبت به هم بده .

من هم زنم با تمام حس های زنانه ، منم دلم می خواد که شب ها منتظر شوهرم باشم و خودم را بهترین نحو آرایش کنم لباس قشنگ بپوشم و با دلبری ازش استقبال کنم ؛ منم دلم می خواد شب ها با مردی که دوستش دارم، پدر بچه هامه حرف بزنم از مشکلات شیرین بچه ها باهاش صحبت کنم  و اون با نوازش بهم نیرویی دوباره بده تا بتونم در برابر همه سختی ها مثل کوه محکم بایستم .

 منم زنم با تمام ظرافت و لطافت یک زن  منم دلم یک پشتوانه محکم می خواد که بهش تکیه کنم  که آینده خودم و بچه هام را بسپرم به دستش، با اطمینان کامل که حتما آینده نگر خوبیست .

منم دلم می خواد در مورد آینده بچه ها ، تحصیلشون ، کارشون ، ازدواجشون با مردی حرف بزنم ، نقشه بکشم ،که دوستش دارم ، که بهش عشق می ورزم که پدر بچه هامه .

منم نیاز به داشتن زندگی خانوادگی با همه مزایا یی که داره ، دارم . ولی با امیر هیچ کدوم از اینا امکان پذیر نیست . تمام حرمت بین ما شکسته و تمام عشق روزهای اول بین ما از بین رفته و من دیگه اون سارایی نیستم که امیر می زد تو سرم و من یک ساعت بعد با عشق تمام بغلش می کردم و بهترین جمله های عاشقانه را نثارش می کردم من اون سارا نیستم که با تمام کم و زیادش ساختم و بهش امید می دادم ، که درست میشه از صفر شروع کن. من سارایی نیستم که تو نزدیکترین رابطه بدترین حرف ها را می شنیدم و دوباره صبح انگار که اتفاقی نیفتاده زندگی را از سر می گرفتم . اون سارا تمام تلاشش را برای حفظ زندگیش برای حفظ زندگی بچه هاش کرد که شاید اگر کوتاهی از خودش بوده اگر اشتباه از خودش بوده اگر به دوستاش زیادی اعتماد کرده چوبش را بخوره و تاوانش را پس بده. تا زندگی بچه هاش عادی باشه. و تاوان پس داد 5 سال تاوان پس داد و امیر جریح تر شد ؛ 5 سال صبر کرد تحمل کرد که شاید امیر بفهمه که در مورد سارا اشتباه می کرده ولی اون هیچ وقت نفهمید، نفهمید که هر کسی تا یه اندازه تحمل داره.

  نه من دیگه نمی تونم صبور باشم و همه حرفی را به جون بخرم . شاید روزی هزار بار با خودم تمرین می کنم که به خاطر بچه ها بر گردیم و با هم زندگی کنیم. ولی نمی تونم و  فکر نمی کنم عسل هم راضی باشه که مادرش این همه سرشکستگی را تحمل کنه و اینهمه زجر بکشه .

وقتی با خودم خلوت می کنم احساس می کنم دیگه توانایی زندگی مشترک را ندارم اینکه بخوام با یکی زندگی کنم و یه جاهایی خودم را باهاش وفق بدم و یه جاهایی خیلی کارها را به خاطرش انجام بدم و خیلی نیازهاش را براورده کنم و یا حتی حرفهایی که من قبول را ندارم را بشنوم و حتی برنامه هایی از تلویزیون را به خاطر اون تحمل کنم  و ساعت هایی که دوست دارم بخوابم را باز بیدار باشم و یا وقت هایی که دوست دارم کتاب بخونم را به خاطر برنامه ای که اون ریخته خراب کنم و ............ خودخواه شدم نه ؟

نه از گذشت و فداکاری برای مردها زده شدم از اینکه خودم را ندید بگیرم برای مردی که معلوم نیست وقتی پیش من نیست داره به چی فکر می کنه و چکار می کنه ، برای مردی که اگه یک بار یه نیازش تامین نشه بخواد اخلاقش عوض بشه و یه شخصیت دیگه بشه ، زده شدم .

 اصلا وقتی فکر می کنم می بینم این امیری که اینهمه دوستش داشتم و عاشقش بودم این شد و موندنی نبود دیگه وای به حال یکی دیگه و یا حتی دوباره خودش. من توان شروع دوباره با خود امیر را هم ندارم .

 

پ.ن فردای روزی که رفتیم دادگاه زنگ زد و گفت بیا نفقه بچه ها را بگیر. با عسل رفتم و کلی به خاطر رفتارش عذر خواهی کرد و هزار بار گفت من دوستت دارم من غلط کردم و من .........

و توانایی نگهداری بچه ها را ندارم و اگه حرفی می زنم به خاطر فشاری هست که رومه .  و هیچ وقت بچه ها را ازت نمی گیرم و تا اخر عمر به بهترین نحو تامین شون می کنم و هزار حرف دیگه و من هم در جواب گفتم تمام تصویر سازی هایی که من از امیر جدید کرده بودم، تو ذهن من داغون کردی و من را دقیقا بردی به 2 ، 3 سال پیش و تمام اون ترس ها، اون ذهنیت ها نسبت به تو برگشته و همه چیز را خراب کردی . با خرید برای عسل و کسری و وعده و وعید  برای اینکه من 100 سکه حضانت را می دم تا تو بتونی بزاری رو پول خودت و خونه بخری ولی بچه ها را ازت نمی گیرم و از این حرفها که من به یکیشون هم اعتماد ندارم این جریان به پایان رسید .

 

پ.ن 1: بچه ها میرن مدرسه و بر می گردن و همواره من برای انجام تکلیف و خوندن درس باهاشون مشکل دارم اصلا اون جوری نیستن که من دلم می خواد و همین باعث میشه اینقدر عصبانی بشم که گاهی تحقیرشون کنم و مثلا به عسل بگم تو هیچی در اینده نمیشی  و باید بشینی تو خونه و افسوس این روزها ت را بخوری و گاهی بهش می گم تو می خوای مثل من بیهوده و چرت باشی ؟

  و از انجایی که می دونم تحقیر عسل تو این سن چقدر در آینده براش امکان داره مشکل ساز باشه، واگه مدام شکست خودم را براش مثال بزنم دیگه اون بتی که از من ساخته خراب میشه و نصایحم بی ثمر ؛ خودم عذاب وجدان می گیرم و چقدر اعصابم شدیدتر خراب میشه را تصور کنید .

 

پ.ن2 : دیروز کسری از مغازه جلوی مدرسه شیر خریده بود . وقتی اومد خونه جلوی در اول شیر را بهم داد و گفت که چون دیدم صبح شیرمون تموم شد و فکر کردم شما هم صبح ها بیرون نمی ری منم شیر خریدم . وای نمی دونید چقدر خوشحال شدم و چقدر هم بهم چسبید و حسابی ازش تشکر کردم و یادم اومد که پدرش هیچ وقت توجهی به تموم شدن هیچ چیزی تو خونه نشون نمی داد  و هیچ وقت هم بدون اینکه من بهش بگم هیچ خریدی را نکرد . و حالا پسرش داره کم کم تمام عقده های من را تو زندگی مشترک با پدرش جبران می کنه .


پ.ن 3: دیروز زنگ زده که یه مناقصه تو قم برنده شده و دیگه نمی تونه خیلی بیاد و من خدا را شکر کردم که صدام را شنید و دعام را مستجاب کرد .

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:3 توسط س ا ر ا| |

گاهی احساس می کنی وقتی خیلی در مونده هستی باید دست به کارهایی بزنی که شاید اصلا دل انجام دادنش را و حتی شرایط انجام دادنش را نداشته باشی ولی اون کار را می کنی دقیقا کارهایی که امیر انجام میده از اون دست کارهاست .

 دیروز برای اینکه از شر مسیج های گاهی عاشقانه گاهی تحریک  کننده حس ترحم گاهی خصمانه ، خودم را خلاص کنم، خطم را عوض کردم و چقدر هم همیشه از این تعویض خط بدم می اومد ولی این کار را کردم که دیگه امیر از این طریق نتونه اذیتم کنه و  هیچ کدوم از افرادی که در زندگی گذشته من بودن شماره تماس من را نداشته باشن  . قبل از اینکه خط را تحویل بدم امیر زنگ زد و گفت می خواد من را ببینه و قرار گذاشتیم و بعد ازتحویل خط  امیر را دیدم که گفت می خواد سکه هایی که قرارمون بود بهم بده و حضانت بچه ها را بگیره بهش گفتم یعنی تو الان کل سکه ها را داری؟ گفت بله دارم و حضانت بچه ها را می خوام ازت پس بگیرم . من همیشه چون احساس می کردم هیچ زمانی شاید توانایی این کار را نداشته باشه از بابت حضانت بچه ها خیالم راحت بود. حال بدی بهم دست داد احساس می کردم تو اون هوای خنک دم غروب من دارم خفه میشم فکر می کردم تو یه اتاق کوچیک با ابعاد برابر با خودم قرار گرفتم و هر لحظه داره این اتاق کوچیک تر میشه با تمام توانی که داشتم گفتم ایراد نداره بریم دادگاه . دوباره کلی من را محکوم کرد به این که با کسی ارتباط دارم و دلیل منطقیش هم اینه که چون نمی تونم با اون دوباره زندگی کنم پس حتما کس دیگه ای تو زندگیم هست . ( دقت کنید به منطق ) گفتم لطفا ثابت کن یا اینکه با اون شخص من را آشنا کن که گفت نه من نمی دونم کیه یه حس بهم می گه . اگه اینطوری نیست چرا نمی یایی دوباره زندگی جدیدی را شروع کنیم ؟گفتم چون اخلاق نداری چون شکاکی چون بهم اعتماد نداری و دوباره گذشته مرور شد و تو خیابون بحثمون داشت بالا می رفت که من سریع ازش جدا شدم و اومدم خونه که زنگ زد خونه و گفت زندگی تو آ..ش.. ... را به ک...ث.. ..می کشم آبروت را می برم نمی زارم آب خوش از گلوت پایین بره بچه هام را ازت می گیرم زندگی همه اونایی که زندگی من را خراب کردن به آتبش می کشم و ..................... من هم با همون شدت عصبانیت اون گفتم هر کاری دوست داری بکن .

یک ساعت بعد دوباره زنگ زده که تو حتما با یه دیوونه مثل خودت ارتباط داشتی و الان بهم زدی و ازترس اون طرف خطت را عوض کردی .

شب بدی را پشت سر گذاشتم  تنها ، بدون اینکه بتونی با کسی که بتونه کمکت کنه، حرف بزنی بدون اینکه بدونی الان راه درست چیه  خوابیدم .

 صبح مشغول درست کردن ناهار بودم که تلفن زنگ خورد و امیر گفت بیا جلوی دادگاه ... برای پس دادن حضانت بچه ها گفتم تو کارهای اداریش را انجام بده من آخر می یام که گفت باید باشی لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و رفتم . وقتی رسیدم گفت گفتن باید درخواست بدی و ابلاغیه اش تا 1 ماه دیگه به دستت می رسه بعد شما سکه های توافق شده را می دی و حضانت را پس می گیری گفتم خوب فعلا تا یک ماه نفقه بچه ها را بده گفت ندارم ، نمی دم برو شکایت کن و هزار حرف چرت و تکراری و تکراری و تکراری و بدون نتیجه دیگه و اخرش دوباره با دعوا از هم جدا شدیم .

اومدم خونه بچه ها را فرستادم مدرسه و داشتم با خواهرم حرف می زدم که اومد پشت خطم و من اهمیتی ندادم و چندین بار تکرار شد که خواهرم گفت ببین کیه؟ وقتی جواب میدم می گه :من نمی گم تو مشکوکی ؟ داری با کی حرف می زنی ؟ می گم :کارت را بگو می گه بیا یه قرار بزاریم نفقه بچه ها را بدم( انگار نه انگار که دو ساعت پیش هر چی دوست داشته گفته ) می گم : بریز به حسابم میگه: نه می خوام ازت رسید بگیرم و دوباره با ارامش حرف می زنه که بیا دوباره با هم یه زندگی جدید را شروع کنیم و ........................................ تکرار مکررات  و بدون گذاشتن قرار برای دادن پول بچه ها خداحافظی می کنه.

و من در مونده که با این آدم چند شخصیتی باید چه کنم .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن :  اگه حضانت بچه ها را بگیره من چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راهی وجود داره که نتونه این کار را انجام بده ؟ 
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:50 توسط س ا ر ا| |

  جمعه حدود ساعت 10 یه مسیج برام اومد : اهل معامله هستی ؟ با خودم گفتم حتما اشتباه گرفته  ساعت 1 دومین مسیج اومد :  من اطلاعاتی دارم که به درد شما می خوره و شما هم همچنین پس با هم  معامله می کنیم من به شما اطلاعات میدم و شما به من . حس کنجکاویم بر انگیخته شد  شاید می خواد از امیر بهم اطلاعات بده و چقدر خوب ازش آتو بدست می یارم
مسیج دادم که: شما ؟ اشتباه نگرفتی؟ جواب داد :  این که من کی هستم و اسم و جنسیتم چیه مهم نیست مهم اطلاعات من و شماست و شما سارا دارای 2 فرزند و مطلقه
وای عجیب حس فضولیم گل کرده بود این کیه که من را دقیق می شناسه تو این شهر کسی نمی دونه من جدا شدم  این دفعه به خود امیر شک کردم و تصمیم گرفتم خیلی سنجیده جواب بدم
:  من باید بدونم در مورد کی می خوای اطلاعات بدی اصلا برام ارزش داره ؟  جواب داد که : صد در صد . شک نکنید ......  همون موقع نیلوفر زنگ زد و بهش شماره را دادم و گفتم ببین کی جواب می ده ( از بس خرم فکر نکردم که الان اون طرف که گوشیش را جواب نمی ده ) گوشی را جواب نداد و این مسیج را بهم داد :واقعا متاسفم فکر کردم می تونیم به همدیگه اعتماد کنیم . این را بدون اونی که باهاش در ارتباطی یکی از لجن ترینشونه
دیگه داشت شکم به یقین تبدیل میشد که امیره ولی نمی دونم چرا ادامه دادم که : منظورت را نمی فهمم .. و اون در جواب گفت : ببین خودت را به نفهمی نزن این شماره فقط 6 ساعت فعال شده پس چرا همون ک...ث..ا.... به همین شماره زنگ زد  برات بد میشه بدون من دخترم و تو زن مطلقه. جواب دادم : هر طور دوست داری می تونی فکر کنی. خوش باشی . و در پاسخ مسیج داد که : معلوم میشه راستی اسم شوهر بی قیرت سابقت امیر بود نه ؟؟؟؟؟؟؟ شاید من بتونم قیرتش را جوش بیارم.  با این مسیج دیگه مطمئن شدم که خود امیره چون اون تو مسیج ها اصلا توجهی به غلط املایی نمی کرد و با نوشتن غیرت به اون شکل دیگه مطمئن شدم که خودشه و خیلی محکم جواب دادم که : حتما این کار را بکن البته اگه دیگه بهش ارتباطی داشته باشه . و در جواب : مطمئن باش این کار را می کنم البته با روش خودم نه با روش شما ... و تیر خلاص را با خواهرت ..*.. می زنم چون از شوهر بی غیرتت مطمئن نیستم چون اون مو قع که بالا سرت بود شما 100 تا داستان داشتی   . اعصابم حسابی خراب شده بود و دیگه با این مسیج مطمئن صد در صد شدم که خودشه و شک نداشتم و جواب دادم :ترسیدم کوچولو .....و او در جواب : تا چند روز دیگه نتیجه را خواهی دید عجول نباش.و آخرین مسیج را دادم که صبر ایوب دارم .


چقدر بچه است چقدر مشکل روحی داره که با مسیج هم می خواد من را اذیت کنه اونم به این طریق حالم اصلا خوب نبود نه به خاطر مسیج ها، به خاطر رفتارش به خاطر این بچه بازی ها به خاطر این فکر مسموم . هر کاری می کردم نمی تونستم بی خیال باشم و تا امروز فکرم مشغول بود نمی دونم چرا ازش ترسیده بودم مسیج ها را که مرور می کردم و صحنه بحث روز آخرمون که جلو نظرم می اومد احساس وحشت می کردم دیروز که بچه ها مدرسه بودن تمام در ها را قفل کردم فکر می کردم شاید بیاد و بلایی سرم بیاره می دونم بیمار شدم یه بیمار روحی شدید .
امروز زنگ زد و گفت که پول بچه ها را می خواد حضوری اونم تو یه رستوران بهم بده حالم داشت ازش بهم می خورد گفتم بریز به حسابم . راستی ایرانسلت مبارک  تو خجالت نمی کشی اون مسیج ها را به من می دی ؟ جوابی نداد  یعنی مونده بود فکرش را نمی کرد فهمیده باشم و گفتم اگه شماره ناشناس بهت زنگ زد حتما جواب بده چون انگار با خواهرم کاری داشتی  و قطع کردم .

تمام بدنم می ارزید بچه ها داشتن ناهار می خوردن که برن مدرسه که دوباره زنگ زد که تو دیروز رفتی تو سایت فهمیدی که این خطه منه نه ؟ وگرنه جمعه که هم خودت و هم دوست پسرت خوب داشتی بهم زنگ می زدید و تو هم ترسیده بودی گفتم اون شماره نیلوفر دوستم بوده تو همون سایتی که من می تونم شماره پیدا کنم تو هم برو ببین اون خط ماله کیه؟ و من از غلط املاییت از کلمه داستان که مخصوصه خودته، از طرز مسیج ،از تکیه کلام هات ،همون جمعه فهمیدم تویی.   در ضمن من هر کاری بخوام بکنم به تو دیگه ربطی نداره اگه بخوام داستان داشته باشم به تو یکی اصلا ربطی نداره گفت :خیلی هم ربط داره بچه های من دارن با تو زندگی می کنن .گفتم :خیلی نگران بچه هایی ؟؟ باشه بیا ببرمشون تو خیلی خود خواه تر از اینی که نگران بچه ها باشی که گوشی را قطع کرد.... و من را با هزار دلهره و ترس و وحشت و اعصاب داغون ول کرد واقعا دیگه نمی دونم باید چکار کنم خسته شدم . به این نتیجه رسیدم که امیر یه بیماره که زندگی باهاش دیوانگیه محضه ولی اینکه چه جوری از زندگیم دورش کنم نمی دونم .اگه همینطور ادامه بده من هم دیوانه میشم و زندگی بچه ها هم دوباره پر از تنش میشه .

1-
دختر گلم چقدر دیروز صبح ترسیده بودی و چقدر تلاش می کردی که به خودت بقبولونی نه اشتباه شده مشکل دیگه ای دارم و اصلا دوست نداشتی باور کنی .وقتی من بغلت کردم و بوسیدمت و گفتم مامانی دیگه بزرگ شدی و خدا رو شکر که بدن سالمی داری تو بازم می گفتی نه مامان اشتباه می کنی و لی از مدرسه که اومدی و من کادوت را بهت دادم و گفتم  عسل عزیزم به بلوغ رسیدنت مبارک با یه لبخند پذیرفتی  که دیگه دوران کودکی پایان پذیرفته . دوستت دارم عزیزم و برای خوب بزرگ شدنت برای راحت زندگی کردنت برای آرامشت ، امنیتت هر کار نا ممکنی را ممکن می کنم .

2-
روز 31 شهریور بعد از رد شدن از زیر قران راهی مدرسه شدیم تو مدرسه بعد از جشن سال اولی ها کلاس بندی شدید و وقتی اسم تو جزو اسامی کلاس فاطمه نبود با یه نگاه معنی دار ازم خواستی که مامان کلاس من و فاطمه را یکی کن و من تا آنجایی که زبون داشتم حرف زدم و قول اینکه یکی از شما دو تا منتقل بشید کلاس اون یکی، را گرفتم تو راه خونه با فاطمه نذر کردید که اگه تو یک کلاس بیفتید 100 تا صلوات بفرستید و چقدر با خدا چونه زدی  که اگه درست نشه  صلوات نمی فرستم ها و خدا هم به حرفت گوش داد و فردا صبح که دوباره با هم و به اتفاق فاطمه و مادرش رفتیم مدرسه و سر صف  اسامی را دوباره تکرار کردن  شما دو تا تو یک کلاس بودید و از شوق و شادی هم را بغل کردید و من و مادر فاطمه هم خوشحال از خوشحالی شمابرگشتیم خونه و من شاکر خدا که مرحله دوم زندگی تحصیلی تو انطوری که دوست داشتی آغاز شد مدرسه نمونه فرهنگیان با صمیمی ترین دوستت فاطمه . 
3-

کسری گلم می دونم نگران بودی که روز اول مدرسه من به تو نرسم و تو تنها راهی مدرسه و کلاست بشی ولی من خودم را رسوندم و وقتی تو داشتی می رفتی تو کلاس برات دست تکون دادم و تو با خوشحالی که از چشمهای قشنگت معلوم بود ازم تشکر کردی که اومدم و از اولین فرصت استفاده کردی و اومدی تو بغلم و گفتی: بابا تا رسیدیم مدرسه گفته باید بره چون افتتاحیه دارن و من گفتم خوشحال باش چون امروز تو تنها شاگردی بودی که با بابا و مامانت تا مدرسه اومدی و بهت یه چشمک زدم و جوابم را گرفتم .

 رفت سر کلاس و جلوی در کلاس یه بوس  برام فرستاد و من محکم بوسه ام ش را گرفتم و چسبوندم به قلبم و این کار را من تکرار کردم و اون هم بوس مامانش را که تمام زندگیش ختم میشه به اونا را گذاشت رو قلب کوچیک مهربونش.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:34 توسط س ا ر ا| |

عسل گلم برای تو می نویسم که هر گاه بر مسند قضاوت نشستی مادرت را محکوم به عدم گذشت و فداکاری نکنی برای تو می نویسم پسرم که وقتی مرد شدی و زمان این فرا رسید که من بهت تکیه کنم تکیه گاه محکمی برای مادری باشی که زمانی چوب بی مروتی های بسیاری را خورده . می نویسم که اگر بر فرض محال گذشت زمان خاطرات تلخم را محو کرد شما بدانید که چه بر من گذشت تا به این نقطه رسیدم تا به به این مرز، که حتی نتونم برای زمان کوتاهی پدرتون را تحمل کنم .

 

دیشب زنگ زده که چون کارش طول کشیده نمی تونه بره قم ، شب را بیاد و اینجا بخوابه  قبول کردم چون حس کردم برای بچه ها خوبه دوباره پدرشون را بعد از یک روز بینن و شاید به خاطر حرفهای کسی ِ که درست یا غلط بودنش را می دونم ولی تاثیر زیادی روم می زاره  و می گه همین که باشه برای بچه ها احساس امنیت می یاره ( که چقدر الان احساس می کنم این حرف حداقل درمورد امیر چرته ) .

از راه رسیده و خیلی خوب و مهربون و به ظاهر منطقی در حین شام خوردن می گه می دونی امروز کی را تو مدرسه کسری دیدم ؟ می گم نه کی را ؟ می گه سارا به اینکه خدا باهاته و حقت را می گیره اعتقاد پیدا کردم  اصلا به خودت ایمان پیدا کردم . در حقت هر کس بدی کرده سزاش را دیده . می گم نگفتی کی را دیدی ؟ می گه زهرا *** و تعریف می کنه که چه جوری همسرش زن صیغه کرده و چه جوری اون فهمیده و باز چه جوری زهرا بچه سه ماهه اش را سقط کرده و تا پای جدایی هم پیش رفتن و من گفتم وقتی به کسی تهمت بزنی حتما خدا هست . ......

شب همه چیز عادی پیش رفت و کلی در مورد دکوراسیون جدید خونه نظر داد و البته یه مقدار هم جست و گریخته حرفهایی زد که من اشاره کردم جلو بچه ها مراعات کنه.

صبح شد بچه ها را راهی مدرسه کردم و پشت پنجره ایستاده بودم و رفتن و سوار سرویس شدنشون را نگاه می کردم که اومد تو اتاق و گفت تو تصمیمت چیه ؟ اگه نمی خوای که بر گردی پس چرا مستقیم بهم نمی گی گفتم من هر جوری فکر می کنم نمی تونم با تو زندگی کنم وقتی 15 سال زندگی را مرور می کنم و می بینم عین 15 سال چقدر کم ارزش و بی ارزش بودم نمی تونم دوباره شروع کنم یک اشتباه دیگه ؟  گفت: پس چرا قبول می کنی که بیام گفتم: تو برای دیدن بچه هات می یایی و من هم دلم نمی خواد بچه ها تو محیط پر استرس با تو ملاقات داشته باشن و دلم می خواد تو یک محیط صمیمی پدرشون را ببین گفت: پس من شدم مترسک تو ؟ گفتم :مگه من از تو چیزی خواستم یا مگه من به تو زنگ زدم که بیا که مترسکت کرده باشم ؟ تو خودت خواستی که بیایی گفت: اگه نیام که داستان می سازی که من پدر بدی هستم گفتم: نه اصلا اگه دوست نداری بیایی و یا اگه با این ذهنیت می یایی که بچه ها را ببینی اصلا نیا گفت :نه من می خوام بچه هام را ببینم گفتم: پس حرف حسابت چیه چرا داری بهانه می گیری  ؟ گفت تو زندگی را از من گرفتی تو من را آواره کردی گفتم: ببین امیر جان شبی که نشستی با کسی که خودت می گی نمی شناسی مسیج بازی کردی و تو مسیج هات خیلی راحت گفتی  نمی دونی سارا به چه آدم هایی ....... باید فکر امروزت را می کردی من نمی تونم فراموش کنم مردی که شوهر من بوده پدر بچه من بوده من ناموسش بودم با کسی که اصلا نمی شناخته این طوری در مورد من حرف می زده ، دوباره زندگی کنم  گفت : اون تو را می شناخته  گفتم خوب پس بدتر گفت اون در مورد تو حر ف هایی زده گفتم: و تو با اون مسیج تائید کردی حرفش را ؟ تویی که به من اعتماد نداری تویی که ذهنیتت در مورد من اینه چرا می خوای با من زندگی کنی؟ من و تو برای زندگی مشترک داشتن دیگه فرصتی نداریم خیلی پل ها خراب شده خیلی حرمت ها از بین رفته  . من نمی تونم با مردی که بهم اعتماد نداره و مدام فکر می کنه من با کسی در ارتباطم زندگی کنم   گفت دوست صمیمی خودت که خونه یکی بودید همه اون حرفها را به من می زد گفتم خوب اونم که به قول خودت به تقاصش رسیده  اصلا تو اگه به من اعتماد داشتی نباید قبول می کردی امیر جان زندگی که توش شک باشه همه روانشناس ها می گن باید کاتش کرد وقتی طلاق عاطفی تو خونه ای پیش بیاد باید رهاش کرد گفتم تو، تو این 5 سال اخیر بدترین حرف های ممکن را به من زدی بدترین انتقام ها را به خاطر کار نکرده از من گرفتی  من دیگه توانایی ندارم گفت: تو هنوز هم باید تقاص پس بدی تو به فلاکت و ذلت می افتی هر کس زندگی من را خراب کرده به بدبختی می افته گفتم : من تقاص زندگی با تو را پس دادم من 5 سال عذاب کشیدم و تقاص خریت خودم را پس دادم زندگی ما خیلی سال پیش باید تموم میشد و من به خاطر اینکه حرف مردم برام مهم بود اشتباه کردم و ادامه دادم من همون زمان که تو با دوستانت تر ...یاک کشیدی و در برابر اعتراض من کتکم زدی باید از زندگیت می رفتم من همون زمانی که به خاطر خانواده ات 15 روز ول کردی و رفتی باید  این زندگی را فراموش می کردم . من همون زمانی که با من مثل یه زن خر.اب برخورد می کردی و هر چی که سزاوار یک زن بد..کاره است بهم می گفتی باید می رفتم و اشتباه کردم به خاطر بچه ها تو اون خونه پر از استرس موندم  گفت ثابت کن که من تر ..یاک می کشیدم ، ثابت کن من اون حرفها را بهت می زدم اصلا اون مسیج ها را ثابت کن   به مرز جنون رسیده بودم من چه جوری می تونم ثابت کنم .

دیوانه شده شب با اون همه محبت و صبح با اینهمه خشونت؟؟؟؟؟؟؟

احساس بدی داشتم تو خونه تنها ،هر لحظه احساس می کردم با اینهمه عصبانیت که داره حتما میزنه و من را می کشه و یا اینکه می زنه و وسایل را داغون می کنه حس بدی داشتم همه حرفهام در مورد خودش خانواده اش که بعد از یک سال هنوز یک بار با من تماس نگرفتن که بابا سارا چرا جدا شدی ؟ اصلا زنگ بزنن حال بچه ها را بپرسن... و تمام بدی هایی که در حقم کرده بودن را گفتم، ریز به ریز .  تمام حماقت های خودم تو زندگی را گفتم ولی ته دلم یه ترس بود به قیافه اش که نگاه می کردم احساس می کردم الان جنون آنی بهش دست می ده و بلایی سرم می یاره.

 من هنوز از این مرد می ترسم هنوز کابوس های زندگی با این مرد از بین نرفته . هر چی بهش نگاه می کنم یک ذره احساس نمی کنم که پشیمونه یک ذره مهر و عاطفه نمی بینم همش کینه و دشمنی می بینم . آخه چرا باید یک عمر با مردی زندگی کنم که ازش واهمه دارم؟  .

این مرد هنوز با اصرار بر این حرفش هست که اگر دوست من که باهاش ارتباط داشته حرفی در مورد من زده حالا به خاطر تثبیت دوستیش یا هر چیز دیگه با اون ، درسته  آخه این زندگی شروع دوباره اش دیوانگی محض نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهش گفتم برو و دیگه هم نمی خوام ببینمت حتی به خاطر بچه ها هم نمی خوام تو را ببینم برو . احساس می کردم دارم خفه میشم حالم خیلی بد بود  تا می تونستم گریه کردم ولی نیاز داشتم با یه نفر حرف بزنم یه نفر که بفهمه من یک زنم بفهمه واسه من یاد اوری خیلی حرفها چقدر زجر اوره یک نفر که درکم کنه ساعت 8:45 صبح بود اخه تو این ساعت با کی حرف می زدم ....

ولی زنگ زدم و اشک ریختم و گفتم که امیر چه جوری من را نفرین کرده و رفته گفتم که چقدر راحت به من می گه من مرد معقولی بودم مشکل از تو بوده و گفتم که من چقدر از اینکه گفته من تقاص پس می دم ترسیدم و چقدر با حرفهاش آرومم کرد و فهمیدم چقدر  ضعیفم که در برابر حرفهای چرت امیر این همه ضعف نشون میدم

و خدا را شکر می کنم که کمکم کرد تو اون لحظه که به مرز دیونگی رسیده بودم و می خواستم از تراس خودم را پرت کنم کمکم کرد .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:39 توسط س ا ر ا| |